مادر برگشت. فردای برگشتنش بیمار شد، چیزی شبیه آنفولانزا یا کرونا. مهمان زیاد اومد(و میاد) و خونه حتی وقتی مهمان نبود هم خیلی شلوغ بود(و هست). مادر بعد خوب شدن سرماخوردگیش باز هم مریض شد. همون میگرن مسخرهی کهنه. و من که دیگه تحمل مردم رو ندارم. با همه لذتی که از هم نشینی یا دیدار مجدد باهاشون دارم اما دیگه نمیخوام هیچ کسی رو ببینم. خیلی خستهم.
سری قبل یادم رفت بگم شاید هم گفتم یادم نیست. ابجی کوچیکه الان یک ماه و نیمه تو رختخوابه و فقط میره سر کار. قبل از رفتن مادر به حج از روی پلههای خونه ابجی اینا سر خورد و مهرههای کمرش شکست. و ...
حال تعریف کردنش رو ندارم بدنم خیلی خستهست. بشدت خوابم میاد و فقط کل توانم رو گذاشتم برای گفتن حرف هایی که نمیتونم در دنیای واقعی فریاد بزنم.
هر روز و هر ساعت دنیایی از ماجرا رو داشتیم. و من الان دیگه تحمل مهمان ندارم. از سری قبل که نشد خیلی چیزها رو بگم تا الان نتونستم لپتاپ رو حتی روشن کنم. همه میگن بزن برو. باش میرم اما کجا؟ با کدوم پول؟ با کدوم شغل؟ هر کی هم ناله های من رو میشنوه، میگه فقط جمع کن و از خونه برو! رفتنِ خالی یعنی گیر افتادن توی یه وضعیت عین همین، فقط با کارفرمایی متفاوت تر!
حالم از مهمان به هم میخوره اما حالم از حال خودم بیشتر به هم میخوره. من دلم میخواد تنها باشم. اینقدر تحمل شلوغی رو ندارم که حتی سیم تلویزیون آشپزخونه رو کشیدم که بقیه نیان تو آشپزخونه. خدایا منو ببخش ولی بیشتر وقتا حتی تحمل خواهر برادرهام هم ندارم. چون نیتشون خوبه و میان کمک اما اینکه مدام باید تظاهر کنم حالم خوبه و باهاشون خوشم خیلی انرژی منو میگیره و من الان از هر زمانی خسته ترینم.
شب ها ساعت دو سه بخواب، صبح زود بیدار شو و یه سره، سر پا باش و کار کن و پذیرایی کن و ... در حالی که مدام فشارم پایینه و بقیه به جای درک شرایط فقط میگن خب شاید سیستم بدنت اینه که کلا فشارت پایین باشه!
نمیخوام نامردی کنم. خواهرها و برادرها و حتی عروس و دامادها سنگ تموم گذاشتن و این مدت یک عالمه کمک کردن. آبجی که کلا خونه خودشو ول کرد و موند خونه ما. اما من با همه اینا خیلی خستهم. تو مدرسه، تو خونه، تو خیابون در هر حالی فقط دارم خمیازه میکشم. اونم بی فاصله. چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه آرزوی تنها بودنه. مهمونا با خودشون کلی هدیه خوب میارن که دستشون درد نکنه و من گاهی خوشم میاد هر چقدر هم معذب باشم. اما در نهایت ترجیح میدم تنها باشم.
مدام با خودم کلنجار میرم گاهی همه اتفاقات رو توجیه میکنم تا بیشتر از این اذیت نشم اما یه حقیقت محکم وجود داره که مثل اتش زیر خاکستره. یهو وسط خستگی هام زبانه میکشه و درونم رو پر از خشم میکنه: "یعنی میتونم مادرم رو ببخشم؟!" چرا با اینکه رک و بی پرده حرفم رو میزنم نمیفهمه؟!
از هرچی سفر حج و زیارتی و ... متنفر شدم. از خودم بیشتر متنفر شدم.
فعلا وقت ندارم به پیج بقیه سر بزنم. چون مادر اومد و اعلام کرد که سرخود خونه دایی اینا رو برای شام دعوت کرده و من باید برم به شام برسم. دلم میخواد بهش بگم خودش درست کنه. مریضیش هم به من چه دیگه.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 11:58 توسط مهاجر
|