چه کنم؟

قرار بود برای دخترها کت بخرم. اما هر دوشون یه مدلی روانتخاب کردن که متاسفانه شامل اون خریدهای قسطی نمی‌شد. بابا هم گفت که پول نداره. آبجی هم رفته بود تهران و نمیشد تو اون وضعیت بد ازش پول بخوام. برای همین گفتم صبر کنم تا سر ماه. حالا این چند روز هم مهمان داشتیم هم من کاهلی کردم و یادم رفت. الان رفتم که بخرم اما ناموجود شده بود. دخترا حتما ناراحت میشن. چه کنم؟

برف

خواب دیدم یه سری دوست و شاگرد دارم که قراره باهم یه پروژه رو به سرانجام برسونیم. تو حیاط خونه. طبق معمول همون حیاط قدیمی رو خواب دیدم. مادر یه چیزی رو تو حیاط می‌تکوند که یهو برف شروع کرد به باریدن. دونه‌های درشت برف، شلوغ اما بی‌صدا روی زمین میخوابیدن و یهو همه‌جا سفید شد. همه‌ی دوست‌ها و شاگردام یهو تبدیل شدن به کبوترها و پرنده‌های ریز و درشت؛ که هم ذوق برف رو داشتن هم از لرز سرما دسته‌جمعی پرواز میکردن به این‌طرف و اون‌طرف حیاط. من از ذوق برف عین یه بچه‌ی کوچیک بالا و پایین می‌پریدم و داد میزدم:"برف...برف..." عجیب بود که مادرم هیچی نمی‌گفت. عجیب بود که دعوا نکرد و با یه لبخند رفت تو خونه و من باز هم شادی کردم.

ادامه نوشته

هیچ

دوست دارم وقتی میام اینجا از اتفاقات خوب و مثبت زندگیم بنویسم. از خوشحالی‌هام. اما چیزی به ذهنم نمیرسه. فکر میکنم مهمترین اتفاق خوب این روززها بوییدن گل شب بوی توی گلدونم بود. چند شب قبل. حس خوبی بود. مثل عاشق شدن. نه از اون عشق‌هایی که بعدا فقط پشیمونی میاره. حس خوبی بود چون گل شب بوی من پاکه، معصومه و جز خوبی و نیکی کار دیگه‌ای انجام نداده. هرگز به کسی آسیبی نرسونده و دلی رو آزرده نکرده.

ادامه نوشته

هیچ خیلی بزرگ

وقتی چپ و راست بهت حدیث زوری میگن که احترام پدر و مادرت رو نگهدار و اگر نگه نداری فلان و بهمان و بیسار میشه اگر نگه داری ال میشه و بل میشه، از دین بیزار میشم. چرا باید به خاطر احترام به والدین از زندگی ساقط بشی؟

ادامه نوشته

روزهای حال به هم زن

مادر برگشت. فردای برگشتنش بیمار شد، چیزی شبیه آنفولانزا یا کرونا. مهمان زیاد اومد(و میاد) و خونه حتی وقتی مهمان نبود هم خیلی شلوغ بود(و هست). مادر بعد خوب شدن سرماخوردگیش باز هم مریض شد. همون میگرن مسخره‌ی کهنه. و من که دیگه تحمل مردم رو ندارم. با همه لذتی که از هم نشینی یا دیدار مجدد باهاشون دارم اما دیگه نمیخوام هیچ کسی رو ببینم. خیلی خسته‌م.

سری قبل یادم رفت بگم شاید هم گفتم یادم نیست. ابجی کوچیکه الان یک ماه و نیمه تو رختخوابه و فقط میره سر کار. قبل از رفتن مادر به حج از روی پله‌های خونه ابجی اینا سر خورد و مهره‌های کمرش شکست. و ...

حال تعریف کردنش رو ندارم بدنم خیلی خسته‌ست. بشدت خوابم میاد و فقط کل توانم رو گذاشتم برای گفتن حرف هایی که نمیتونم در دنیای واقعی فریاد بزنم.

هر روز و هر ساعت دنیایی از ماجرا رو داشتیم. و من الان دیگه تحمل مهمان ندارم. از سری قبل که نشد خیلی چیزها رو بگم تا الان نتونستم لپتاپ رو حتی روشن کنم. همه میگن بزن برو. باش میرم اما کجا؟ با کدوم پول؟ با کدوم شغل؟ هر کی هم ناله های من رو میشنوه، میگه فقط جمع کن و از خونه برو! رفتنِ خالی یعنی گیر افتادن توی یه وضعیت عین همین، فقط با کارفرمایی متفاوت تر!

حالم از مهمان به هم میخوره اما حالم از حال خودم بیشتر به هم میخوره. من دلم میخواد تنها باشم. اینقدر تحمل شلوغی رو ندارم که حتی سیم تلویزیون آشپزخونه رو کشیدم که بقیه نیان تو آشپزخونه. خدایا منو ببخش ولی بیشتر وقتا حتی تحمل خواهر برادرهام هم ندارم. چون نیتشون خوبه و میان کمک اما اینکه مدام باید تظاهر کنم حالم خوبه و باهاشون خوشم خیلی انرژی منو میگیره و من الان از هر زمانی خسته ترینم.

شب ها ساعت دو سه بخواب، صبح زود بیدار شو و یه سره، سر پا باش و کار کن و پذیرایی کن و ... در حالی که مدام فشارم پایینه و بقیه به جای درک شرایط فقط میگن خب شاید سیستم بدنت اینه که کلا فشارت پایین باشه!

نمیخوام نامردی کنم. خواهرها و برادرها و حتی عروس و دامادها سنگ تموم گذاشتن و این مدت یک عالمه کمک کردن. آبجی که کلا خونه خودشو ول کرد و موند خونه ما. اما من با همه اینا خیلی خسته‌م. تو مدرسه، تو خونه، تو خیابون در هر حالی فقط دارم خمیازه میکشم. اونم بی فاصله. چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه آرزوی تنها بودنه. مهمونا با خودشون کلی هدیه خوب میارن که دستشون درد نکنه و من گاهی خوشم میاد هر چقدر هم معذب باشم. اما در نهایت ترجیح میدم تنها باشم.

مدام با خودم کلنجار میرم گاهی همه اتفاقات رو توجیه میکنم تا بیشتر از این اذیت نشم اما یه حقیقت محکم وجود داره که مثل اتش زیر خاکستره. یهو وسط خستگی هام زبانه میکشه و درونم رو پر از خشم میکنه: "یعنی میتونم مادرم رو ببخشم؟!" چرا با اینکه رک و بی پرده حرفم رو میزنم نمیفهمه؟!

از هرچی سفر حج و زیارتی و ... متنفر شدم. از خودم بیشتر متنفر شدم.

فعلا وقت ندارم به پیج بقیه سر بزنم. چون مادر اومد و اعلام کرد که سرخود خونه دایی اینا رو برای شام دعوت کرده و من باید برم به شام برسم. دلم میخواد بهش بگم خودش درست کنه. مریضیش هم به من چه دیگه.

اینقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم. اما فعلا فقط همینارو میگم:

خیلی خسته م. روحی و جسمی. تمام این مدت فقط کار کردم و کار کردم و کار کردم. راستش تسلیم شدم. در مقابل همه تسلیم شدم. هیچ کسی به من حق زندگی نمیده و هر کسی برای خودش و صلاحدید خودش به عمر من و زندگی من پنجه میکشه. همه‌شون ادمای خوبی‌ان اما مدل مهربونی کردن‌هاشون هم به من آسیب میزنه. و من دیگه توان اعتراض و بیان کردنش رو هم از دست دادم. از بس گفتم و شنیده نشد.

مادر بالخره رفت حج و هزااااار ماجرا توی این مدت اتفاق افتاد. که من حتی حال ندارم درست حسابی تعریف کنم. فقط میدونم که ته ته ته ته ته دلم راضی نبودم و یک غصه‌ای و یا دلخوری از مادر و بقیه وجود داشت و داره که نمیتونم زیاد درباره‌ش صحبت کنم.

آبجی و داداش‌ها و زنداداش‌ها مدام میخوان کمک کنن. اما فقط زحمت من رو چند برابر میکنن. من بینهایت بینهایت بینهایت به تنهایی نیاز دارم. به خاطر بقیه روحیه و شور و نشاط زندگی رو از دست دادم. دیگه موهام رو رنگ نمیکنم، ضدآفتاب نمیزنم، ورزش نمی‌کنم، حتی ...حتی پشت لبم رو هم برنمیدارم. چه برسه به اینکه بخوام برم تفریح کنم یا خوش بگذرونم. دو هفته‌ست حمام نرفتم. دو هفته‌ست نماز هم نخوندم. چون خسته‌م. از زنده موندن اینطوری خسته‌م. از اینکه مدام جلوی بقیه لبخند بزنم و بخندم و خودم رو بیخیال و فارغ از غم نشون بدم خسته‌م. من دلم میخواد تنها باشم. دلم میخواد یه مدت کسی نیاد خونمون. دلم میخواد برای خودم زندگی کنم. دلم میخواد... دل من کیلیویی چنده؟ واقعا چطور به خودم اجازه دادم حتی به "خواستن" فکر کنم.

شاید یه وقتی حوصله داشتم و یا بهتر بگم وقت داشتم و درباره اتفاقات زیادی که افتاد صحبت کردم. الان توان نوشتن ندارم. خیلی خسته‌م.

درماندگی

چندبار بهش سر زدم. علاوه بر سرزدن‌های بقیه. مادرم هم دلش سوخته بود و دوستش داشت. تو دلم گفتم "نگهش میدارم و خودم بزرگش میکنم. هرچی میخواد بشه".

ادامه نوشته

شکست خوردیم

عصر قبل از اینکه خانم گربه بیاد دوتا از بچه هاش داشتن توی سبزی‌ها میچرخیدن. هم باید به سبزی‌ها آب میدادم هم اینکه به خاطر آب پاشی برن بیرون. به محضی مادرشون اومد برعکس همیشه یهو دویدن سمتش و از سر و کولش بالا رفتن. یه میو میویی کردن که دیدم یهو خانم گربه یه دهن غره‌ای بهم رفت و یه عصبانیت نشون داد و بعد هم با طلبکاری نشست. قشنگ معلوم بود اون نفله‌ها شکایت منو پیش مادرشون کرده بودن. خیلی خنده‌م گرفته بود.

ادامه نوشته

گربه صفت

فردای اون روز با خواهرها رفتیم پیک‌نیک، خوش گذشت. اول تصمیم داشتیم بریم روستای اطراف همون شهر، بعد یه ماشین سنگین افتاد جلومون و بچه‌ها گفتن اینطوری تا شب نمیرسیم بریم یه طرف دیگه و اینطوری شد که ما تا عصر تو جاده بودیم و اومدیم شهر خودمون و از کمربندی رفتیم یه شهر دیگه توی یه استان دیگه ... آخرسر اونجا جای خوب گیرمون نیومد یا بچه‌ها خیلی رضایت نداشتن یا جای ماشین خوب نبود یا اینقدر خلوت بود که ترسناک می‌شد، برگشتیم شهر خودمون و بدون اینکه بیایم خونه رفتیم از بهترین قنادی شهر اون شیرینی که من دوست داشتم رو خریدیم و دوباره رفتیم همون‌جایی که صبح بودیم. البته این بار رفتیم باغ داداش. و خب اونجا واقعا خیلی خوش گذشت. دوست نداشتم بیام خونه.

ادامه نوشته

فعلا بدون عنوان

بی اجازه اومد تو خونه. با اون همه مراقبت‌هایی که داشتیم که مبادا بیاد. با اینکه رفیقاش قبلا تلاش کرده بودن و مادر و بابا اونارو همون اول کار بیرون کرده بودن اما این یکی پررو پررو اومد. یک‌جوری غافلگیرمون کرد که نتونیم هیچ کاری بکنیم. یه روز صبح دیدیم پنج‌تا مهمون ناخونده داریم. حتی به وقت دیدن ما هم جا نخورد. خسته‌ی خسته بود. نا نداشت حتی دهنش رو باز کنه یه صدایی از خودش دربیاره. با اینکه لمیده بود و تکون نمی‌خورد، نگاه وقیح و وحشیش رو از آدم دور نمیکرد.

ادامه نوشته